اگر اهل ادبیات باشید، بعید است تا کنون شعری از احمد شاملو نخوانده باشید. سرودههایی چون "مرا تو بیسببی نیستی ..."، "کیستی که من اینگونه به اعتماد ..."، "بر آن فانوس کهش دستی نیفروخت ..." برای بسیاری از فارسیزبانان شناختهشده است. اما حتی اگر این اشعار شاملو را نخوانده باشید، ترانه "کوچهها باریکن دکونا بستهس" یا ترانه "یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب" با صدای "فرهاد مهراد" را حتما شنیدهاید.
از مزیتهایی که ادبیات معاصر ما نسبت به ادبیات کلاسیکمان دارد این است که نویسنده معاصر اطلاعات بیشتری از احوالات خود به مخاطب میدهد و مخاطب میتواند تصویر شفافتری از حالوهوای نویسنده را در ذهن خود بسازد. اتوبیوگرافیها، نامههایی که بین نویسنده با نویسندهای دیگر یا با خانواده و دوستانش ردوبدل می شود و گفتوگوهایی که با نویسندگان انجام میشود نمونههایی از این شفافسازی است.
چیزی که هنگام خواندن اشعار شاملو برایم جالب و خوشایند است و لذت خواندن آن را برایم بیشتر میکند توضیحاتی است که او درباره برخی از سرودههایش دادهاست. این توضیحات برخی درباره دلیل نامگذاری شعریست و برخی دیگر درباره دلیل سرایش سرودهای. بعضاً درباره معنی و تلفظ کلمات و اصطلاحاتی است که در سرودههایش به کار برده و بعضاً اعترافنامه ای است صادقانه و شیرین که خواننده را با حال و هوای درونی شاعر هنگام سرودن شعری (و یا پس از آن) آشنا میکند.
_________________________
در ادامه دو نمونه از شعرهای احمد شاملو به همراه توضیحات مربوط به آن را که به سلیقه خودم انتخاب کردهام با هم میخوانیم:
۱. بخش انتهایی شعر رکسانا
بگذار کسی نداند کهماجرای من و رکساناچه گونه بود!من اکنون در کلبهیچوبین ساحلی که باددر سفال بام اشعربده میکشد و باراناز درز تختههایدیوارش به دروننشت میکند، ازدریچه به دریایآشوب مینگرم و ازپس دیوار چوبین،رفتوآمد آرام ومتجسسانهی مردمکنجکاوی را که بهتماشای دیوانگانرغبتی دارند احساسمیکنم. و میشنوم کهزیر لب با یکدیگرمیگویند:" - هان گوش کنید،دیوانه هماکنون باخود سخن خواهد گفت".و من از غیظ لب بهدندان میگزم و انتظارآن روز دیرآینده کهآفتاب، آب دریاهایمانع را خشکانده باشدو مرا چون قایقیرسیده به ساحل بهخاک نشانده باشد وروح مرا به رکسانا-روح دریا و عشق و زندگی- باز رساندهباشد، به سان آتشسرد امیدی در تهچشمانام شعلهمیزند. و زیر لب باسکوتی مرگبار فریاد میزنم:"رکسانا!"و غریو بیپایان رکسانا را میشنوم که از دل دریا، با شتاب بیوقفهی خیزابهای دریا که هزاران خواهش زنده در هر موج بیتاباش گردن میکشد، یکریز فریاد میزند:"-نمیتوانی بیایی!
نمیتوانی بیایی!"...
رکسانا را نیمای بزرگ به من داد. آن وقتها فرهنگ شعری (و غیر شعری) ما سخت فقیر بود و به چنین تکیهگاههایی نیاز حیاتی داشت. ...-دستبهدهنی ما تا به حدی بود که گاه بعض دوستانمان فرهنگ شعری خود را از فیلمهای مبتذل روز دستوپا میکردند: پاندورای من مثلا، و نظایر آن!...... رکسانا را من ابتدا کلمهای اوستایی پنداشته بودم که تدریجا به روشن و رخشان تبدیل شده. فقط بعدها و پس از آشنایی با نظامی و فردوسی دانستم که این، تلفظ یونانی روشنک است...به هر حال، رکسانا (که بر اثر این اشتباه مورد استفادهی من قرار گرفت) با مفهوم روشن و روشنایی که در پس آن نهان بود نام زنی فرضی شد که عشقاش نور و رهایی و امید است؛ زنی که میبایست دوازده سالی بگذرد تا در آیدا در آینه شکل بگیرد و واقعیت پیدا کند؛ چهرهای که در آن هنگام هدفی مهآلود است، گریزان و دیر به دست یا یکسره سیمرغ و کیمیا؛ و همین تصویر مأیوس و سرخورده است که شعری به همین نام را می سازد...: یاس از دستیافتن به چنین همنفسی.
... این شعر و شعر دوم حاصل مستقیم پشیمانی و رنج روحی من بود از اشتباه کودکانهی چاپ مشتی اشعار سست و قطعات رمانتیک و بیارزش در کتابی با عنوان "آهنگهای فراموششده"، که تصور میکردم بار شرمساریاش تا آخر بر دوشام سنگینی خواهد کرد. این شرمساری که در بسیاری از اشعار مجموعهی بعدی -"آهنها و احساس"- و در قطعاتی از "هوای تازه" (و بهخصوص در "آواز شبانه برای کوچهها") موضوع اصلی شعر قرار گرفته، پیش از آنکه زادهی فرم قطعات آن کتاب باشد زادهی تغییرات فکری و مسلکی من بود. دیر اما ناگهان بیدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوانهایم حس میکردم. "آهنگهای فراموش شده" میبایست صمیمانه، همچون خطایی بزرگ اعتراف و محکوم شود، و با آن، عدم تعهد و بیخبری گذشته.
_________________________
مشخصات کتاب من: مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر یکم: شعرها 1378-1323، انتشارات نگاه، چاپ سال 1385