سیاحتنامه ابراهیمبیگ کتابی است در قالب رمان به قلم زینالعابدین مراغهای که با نگاهی انتقادی به اوضاع نابسامان کشور و با بیانی شفاف و گویا، و طرح داستانی واقعبینانه و در عین حال آمیخته به طنز، در آستانه جنبش مشروطه ایران نگاشته شد.
زینالعابدین مراغهای جلد اول این کتاب سه جلدی را با عنوان "سیاحتنامه ابراهیمبیگ یا بلای تعصب او" در زمان حکومت ناصرالدین شاه قاجار نوشت و در سال 1321 ه.ق (1279 ه.ش) _چند سالی پس از کشته شدن ناصرالدین شاه_ در استانبول و بدون ذکر نام خود منتشر کرد. این جلد که به طور مخفیانه به ایران رسید و با استقبال زیاد خوانندگان مواجه شد، سفرنامه یک تاجر جوان ایرانی وطنپرست به نام ابراهیمبیگ است که در مصر بزرگ شده و در سفری که به وصیت پدرش به ایران میکند با نابسامانیهای فراوانی مواجه میشود و دیدهها و شنیدههای خود را در این سفرنامه بازگو میکند.
جلد دوم کتاب که به گفته نویسنده آن به دلیل اصرار زیاد خوانندگان جلد اول و اشتیاق آنها برای دانستن عاقبت کار ابراهیمبیگ نوشته شد، با عنوان "سرانجام کار ابراهیمبیگ و نتیجه تعصب او" با وجود سختیها و مشقات زیاد چاپ شد. با توجه به مقدمه جلد دوم مشخص میشود که این جلد در زمان حکومت مظفرالدین شاه و در دورهای که وطندوستان امید به بهبود اوضاع ایران داشتند چاپ شده است.
جلد سوم کتاب دوازده سال پس از جلد اول آن نگاشته شده است. زینالعابدین مراغهای، به دلیل اینکه در مجلدهای قبلی کتابش نامی از خود نبرده بود و این امر منجر به سوءاستفاده برخی از سودجویان و منتسب کردن خودشان به عنوان نویسنده کتاب و همچنین آزار و اذیت حکومت نسبت به برخی متهمان به نویسندگی این کتاب شده بود، در ابتدای این جلد بخشی را به معرفی خود اختصاص داده است. در واقع در این جلد است که خواننده آن زمان با نویسنده واقعی این کتاب آشنا میشود. جلد سوم علاوه بر اتوبیوگرافی نویسنده، شامل بخش نهایی داستان ابراهیمبیگ و چند بخش الحاقی از جمله منتخبی از شعرهای میهنپرستانه، مطالبی درباره جنبش مشروطه و جریان به توپ بستن مجلس و مسائل مرتبط دیگر میباشد.
_________________________
خلاصه داستان
شخصیت اصلی رمان پسری جوان به نام ابراهیمبیگ است. ابراهیمبیگ فرزند بازرگان ایرانی خوشنامی است که در مصر زندگی میکند. پسر تا کنون ایران را ندیده، از این رو شناخت او از زادگاهش از طریق گفتههایی که از زبان پدر شنیده به دست آمده است. پدر ابراهیمبیگ فردی وطندوست است که همیشه از فتوحات شاهان ایرانی و افتخارات آنها و جنبههای مثبت ایران صحبت میکند. تحت تاثیر گفتههای پدر، تصویری خیالی، زیبا و غیرواقعبینانه از ایران در ذهن ابراهیمبیگ شکل میگیرد. عشقی که پدر به وطن داشت در وجود ابراهیمبیگ چندین برابر میشود و تمام وجود او را تسخیر میکند. ابراهیمبیگ آنچنان شیفته این تصویر خیالی و دلفریب از ایران میشود که هیچ خبر ناخوشایندی از اوضاع داخلی ایران را باور نمیکند. وقتی برخی از هموطنانش پیش او از حال و روز وخیم ایران و وضع نابسامان آن دیار میگویند، اوقاتش تلخ شده و ضمن دعوا و مرافعه با شخص گوینده، او را به بدخواهی و بدطینتی متهم میکند؛ در مقابل از شنیدن هر خبر خوب و خوشی از ایران بدون توجه به راست یا دروغ بودن آن خبر، بسیار خشنود شده و به گوینده خبر پاداش میدهد. تعصب ملی ابراهیمبیگ به اندازهای بود که برخی از آشنایانش به واسطه این ویژگی ابراهیمبیگ از او سوءاستفادههای مالی نیز میکردند.
باری... پس از چندی پدر ابراهیمبیگ میمیرد و ابراهیمبیگ تصمیم میگیرد به وصیت پدرش مبنی بر سفر به ایران و نگاشتن تمام مشاهداتش از ایران، جامه عمل بپوشاند؛ از این رو به همراه آموزگارش یوسفعمو راهی سفر به ایران میشود.
ابراهیمبیگ حقیقت تلخ اوضاع نابسامان ایران را پیش از رسیدن به آن، از شمار زیاد مهاجران ایرانی در کشورهای همسایه، و حال و روز وخیم آنها در غربت، درمییابد؛ اما باز هم دست از باورهای متعصبانه خود برنمیدارد و به امید اینکه در داخل کشور با شرایط بهتری مواجه خواهد شد به سفر خود ادامه میدهد. اما در داخل ایران اوضاع را به مراتب بدتر از وضع مهاجران ایرانی در کشورهای همسایه میبیند و دیگر جایی برای خودفریبی او باقی نمیماند. در همه جا بینظمی و بیقانونی، حاکمان زورگو، ماموران رشوهبگیر، عالمان بیعمل، فرادستان ظالم و سودجو و فرودستان جاهل و بیخبر.
همه جا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، "شهر پریشان و شهریار پریشان "، خدای را این چه پریشانی است؟!
ابراهیمبیگ به هر شهر که پا میگذارد اوضاع را به همین منوال میبیند. اما او نمیتواند این همه نابسامانی را دیده و دم برنیاورد. و در عجب است از اینکه مردم این وضع اسفناک را میبینند ولی باز هم سکوت میکنند و بار اینهمه ظلم و بیعدالتی را تحمل میکنند:
عجب است که در این شهر به جز از من احدی را از این ظلم و تعدی فوق تحمل خبری نبود، و کسی از این وضع تعجب نمیکرد. گویی بردن بار این تعدیات از مقتضیات خلقت ایشان است. از حقوق بشریه به کلی بیخبراند...
عشق به وطن و دیدن حال زار وطن ابراهیمبیگ را وادار به اعتراض میکند. او نمیتواند ظلم و جهل را ببیند و ساکت بنشیند، از این رو با مردم بحث میکند و با زبانی تند و تیز به جهل و بیخبری و سکوت آنها میتازد ولی از طرف آنها متهم به گستاخی و فضولی میشود.
ابدا نظر همت عمومی به سوی اصلاح امور وطن معطوف نیست. از بزرگ و کوچک و غنی و فقیر و عالم و جاهل متفردا خر خود را میچرانند. هیچ کس را پروای دیگری نیست. احدی از منافع مشترک وطن و ابنای وطن سخن نمیگوید. گویی نه این وطن از ایشان است و نه با یکدیگر هموطناند.
ابراهیمبیگ به وسیله چند نفر واسطه (که خود این واسطهها ماجرای مفصلی دارند) موفق میشود با برخی از مقامهای دولتی ملاقات کرده و با آنها صحبت کند. کاستیهای کشور را به آنها میگوید و آنها را پند و اندرز میدهد و از آنها میخواهد در جهت خیر و صلاح ملت و مملکت عمل کنند. آن مقامات دولتی هم که از حرفهای تند و تیز جوانی که معلوم نیست کیست و از کجا آمده و به خود اجازه دخالت در کار آنها داده به خشم آمدهاند، جواب او را با کتک و توهین و ناسزا میدهند. ابراهیمبیگ زخمی و کتکخورده و مالباخته و دلشکسته پیش یوسفعمو برمیگردد.
ابراهیمبیگ به همراه یوسفعمو از شهری به شهر دیگر میرود و در همه جای ایران اوضاع را به همین ترتیب میبیند. جمله کوتاهی دارد که گویای حال نزار کل کشور است و مانند یک ترجیعبند در پایان توصیفاتش از هر شهر درباره مردم آن شهر تکرار میکند: مردهاند ولی زنده، زندهاند ولی مرده.
باری... پس از چند ماه سفر در ایران و دیدن ظلم و فساد و جهل در نقطه به نقطه این سرزمین، ابراهیمبیگ با حالی نزار و دلی پرخون و چشمانی اشکبار وطنش را ترک میکند. ولی با وجود غم و اندوه و تلخکامی فراوانی که از دیدن وطن خود دچارش شده بود، از عشقش به آن چیزی کم نشد و کماکان با همان شیفتگی و شوریدگی پیشین ایران را میپرستید.
پس از ترک وطن، ابراهیمبیگ باز هم دست از مجادله و مباحثه درباره ایران برنمیدارد. در طی یکی از همین مجادلهها با یک ملای ایرانی در استانبول که منجر به آتشسوزی خانه میزبان شد، به بیماری سختی دچار میشود. یوسفعمو و برخی از آشنایان، ابراهیمبیگ را با جسمی نیمهجان به مصر نزد مادر و خانوادهاش برمیگرداند.
در اینجا جلد اول رمان سیاحتنامه ابراهیمبیگ پایان مییابد. در جلد دوم، داستان ابراهیمبیگ با روایت یوسفعمو از بیماری عجیب و طولانیمدت ابراهیمبیگ و ناتوانی پزشکان از درمان او و بهبود مجدد او با شنیدن بر تخت نشستن مظفرالدین شاه که جنبهای تمثیلی به رمان داده است ادامه مییابد.
شرح عشق سوزان محبوبه، کنیز زیبارویی که از کودکی در خانواده ابراهیمبیگ بزرگ شده و پرورش یافته نسبت به ابراهیمبیگ، در کنار عشق بی حد و اندازه ابراهیمبیگ به ایران و بیمار شدن او از غم وطن و در نهایت جان دادن هر یک از این دو عاشق در راه معشوق خود، از زیباییهای جلد دوم این رمان است.
جلد سوم شرح سفر یوسفعمو در خواب به بهشت و جهنم و دیدن روزگار ظالمان و خائنان در جهنم و وصال ابراهیمبیگ و محبوبه و زندگی باشکوه آنها در بهشت است. این بخش هم که از بخشهای شیرین و جالب این رمان است مسلما حاوی پیامی مهم برای کسانی است که به وطن خدمت میکنند و در راه آن جان میسپارند، و کسانی که نسبت به وطن و مردم خود خیانت و ظلم میکنند.
_________________________
ویژگیهای ادبی سیاحتنامه ابراهیمبیگ
1. رمان یا سفرنامه
کتاب سیاحتنامه ابراهیمبیگ سفرنامهای است که در قالب رمان نوشته شده است و این اولین ویژگی ادبی این کتاب است. نویسنده به جای نوشتن یک سفرنامه و گنجاندن تجربیات خود از ایران در این سفرنامه، یک رمان نوشته و دیدهها و شنیدهها و تجربیات و دغدغههای خود را در قالب داستان و از زبان شخصیتهای داستانش بیان کرده است. در واقع ابراهیمبیگ خود اوست اما به جای بازگو کردن ماجرای سفرش به ایران از زبان خودش، شخصیتی خلق کرده و او را راهی این سفر میکند و ایران را از زاویه دید او میبیند و به مخاطب میشناساند. شخصیتپردازی ابراهیمبیگ به خوبی با هدف نویسنده از نگاشتن این رمان مطابقت میکند. نویسنده میخواهد فقر و جهل و نبود امکانات در کشور را نشان دهد پس اینها را از زبان شخصی میگوید که خود در کشوری آزاد با امکانات رفاهی مطلوب زندگی کرده است. نویسنده میخواهد به مخاطب بگوید که در مقابل این ناملایمات سکوت نکن، پس به ابراهیمبیگ زبانی تند و تیز و روحیهای معترض میدهد. نویسنده میخواهد بگوید عاشق وطن خود باش و نسبت به وطن خود بیتفاوت نباش، پس میهنپرستی را ویژگی بارز شخصیت اصلی رمانش میکند؛ تا جایی که ابراهیمبیگ از عشق وطنِ بیمارش خود نیز بیمار شده و در نهایت از این عشق میمیرد، که اشاره به جانبازی در راه وطن دارد. این خلق شخصیت اولین چیزی است که این سفرنامه را تبدیل به رمان کرده است؛ تبدیل یک نانفیکشن به فیکشن.
2. جنبه تمثیلی رمان
از دیگر ویژگیهای ادبی این کتاب جنبه تمثیلی آن است. رمان تقریبا در بخشهای انتهایی جلد اول یعنی پس از اینکه ابراهیمبیگ ایران را ترک میکند رفتهرفته رنگ و بویی تمثیلی به خود میگیرد. از جنبههای تمثیلی رمان برای نمونه میتوان به بحث و جدلی که در استانبول بین ابراهیمبیگ و یک ملای کوتهفکر و نادان ایرانی درمیگیرد اشاره کرد. در طی این مجادله و سوالهای منطقی ابراهیمبیگ از ملا و جوابهای بیمنطق ملا به او که منجر به خشم و غضب ابراهیمبیگ و در نهایت آتشسوزی خانه میزبان میشود، نصف بدن ملا میسوزد و نصف دیگر آن سالم میماند؛ که میتوان آن را استعارهای از تناقض میان ظاهر و باطن آن ملا دانست: ظاهری با شکل و شمایل علما و باطنی جاهل، جزماندیش و کوردل.
نمونه دیگر از جنبههای تمثیلی این رمان وقتی است که ابراهیمبیگ بیمار شده و هیچ درمانی را پاسخ نمیگوید، اما با شنیدن خبر بر تخت نشستن مظفرالدین شاه سلامتی خود را باز مییابد. شاید بتوان گفت در اینجا ابراهیمبیگ تمثیلی از خود ایران است که بیمار شده و با بر تخت نشستن مظفرالدین شاه بهبود مییابد. چون در آن زمان مردم که از ناصرالدین شاه ناامید بودند تنها چشم امیدشان به ولیعهد او مظفرالدین شاه بود که در زمان ولیعهدیاش در میان مردم به عدالت شهره بود.
اما پررنگترین بخش تمثیلی رمان در جلد سوم، یعنی بخش پایانی رمان دیده میشود؛ جایی که نویسنده ماجرای سفر یوسفعمو به بهشت و جهنم، و دیدن حال و روز وخیم خائنان به وطن در جهنم، و اوضاع خوش و خرم عاشقان و دوستداران وطن، از جمله ابراهیمبیگ در بهشت را توصیف میکند.
3. زبان ساده و بیتکلف رمان
از دیگر ویژگیهای ادبی رمان سیاحتنامه ابراهیمبیگ زبان ساده آن است. اگرچه شاید خواندن برخی از بخشهای این رمان برای برخی از خوانندگان اندکی مشکل باشد اما این رمان در مقایسه با عمده نوشتههای مربوط به دوره قاجار که پر از کلمههای پرتکلف عربی بودند از زبان بسیار سادهتری برخوردار است. موضوعی که خود نویسنده در بخشهای مختلف کتابش به آن اشاره میکند پرهیز از کلمههای سنگین و سخت و قافیهبندیهای بیهوده و پیچیده میباشد. از نطر نویسندهی این رمان، زمان اینگونه زبانآوریها و قافیهبازیها گذشته است و امروزه باید با زبانی ساده و بیتکلف مطلب را به خواننده انتقال داد.
_________________________
معرفی نویسنده
زینالعابدین مراغهای، نویسنده کتاب جنجالی و بحثبرانگیز سیاحتنامه ابراهیمبیگ که کتاب خود را در ابتدا بدون ذکر نام خود منتشر کرد و در نهایت در جلد سوم رمانش خود را به خوانندهاش معرفی کرد که بود؟ شنیدن سرگذشت او از زبان خودش که با بیانی صادقانه نگاشته شده است شیرینتر و خوشتر است. اما اگر بخواهم خلاصهای از سرگذشت او ارائه دهم به این چند نکته بسنده میکنم:
اجداد زینالعابدین از کردهای ساوجبلاغ و از بزرگان آن دیار بودند که در زمان افشاریان به مراغه آمده و در این شهر مشغول تجارت شده و در این دیار نیز اسم و رسمی به هم رسانیده بودند.
زینالعابدین در هشت سالگی به مکتب رفته و پس از هشت سال تحصیل از مکتب بیرون آمد. هشت سال درس خواندنی که گویا چیزی به دانش و آگاهی او و همنوعان او نیفزود؛ به گونهای که خود زینالعابدین از آن هشت سال تحصیل با عنوان جهل مرکب یاد میکند.
در شانزده سالگی وارد دنیای کسب و کار شد. پس از چند سال و پس از پشت سر گذاشتن افت و خیزهایی چند در این راه، به ناچار ترک وطن گفته و در قفقاز اقامت گزید. در قفقاز هم مدتی به همراه برادرش به کسب و کارهای خرد مشغول میشود. پس از مدتی به سِمَت ویس کنسولی در قفقاز مشغول به کار میشود که در کتاب سیاحتنامه نیز از تجربیات خود در این شغل بهره میگیرد.
پس از چندی در یالتای روسیه اقامت میگزیند و در آن شهر اسم و رسمی به هم رسانیده و مورد توجه درباریان روسیه قرار میگیرد و تابعیت روسیه را میپذیرد. اما زینالعابدین از اینکه ترک تابعیت وطن خود را کرده بود خوشنود نبود؛ و همین امر منجر به مهاجرت او به سرزمینی شد که با روحیات و درونیات او سازگارتر بود، یعنی استانبول.
آنچه از سرگذشت زینالعابدین مراغهای برای من جالب توجه است درگیری و جدال درونی او با خود است هنگامی که در یالتا زندگی میکرد. زینالعابدین با وجود برخورداری از موقعیت ممتاز اجتماعی و مالی و حسن شهرت در یالتا و حمایت درباریان روسیه از او و داشتن تابعیت روسیه –که به دست آوردن آن برای خارجیان به راحتی ممکن نبود– دوری از وطن و ترک تابعیت آن را برنمیتابد و نگرانی از بابت دوری فرزندان از اسلام و پرورش یافتن آنها در کشوری غیر اسلامی او را وادار میکند تابعیت روسیه را ترک گوید و استانبول را که شهری مسلماننشین بود و نسبت به ایران از آزادی بیشتری برخوردار بود برای زندگی خود و خانوادهاش انتخاب میکند. کتاب سیاحتنامه را نیز در این شهر نوشته و چاپ میکند.
زینالعابدین مراغهای نه نویسنده بود و نه ادیب؛ تاجری بود عاشق وطن خود و خواستار عزت و سرافرازی ابنای وطن؛ و از روی همین عشق و دلسوزی دست به نوشتن کتابی زد که هم در زمان خود و هم در زمان ما پیشتاز نوشتههای ملیگرایانه و میهنپرستانه و انتقادی میباشد.
محمدعلی سپانلو میگوید ارزش سیاحتنامه ابراهیمبیگ از لحاظ نفوذ اجتماعی در انقلاب مشروطه ایران، همتراز با کتاب قرارداد اجتماعی اثر ژان ژاک روسو در انقلاب کبیر فرانسه است.
_________________________
مشخصات کتاب من: سیاحتنامه ابراهیمبیگ. حاجی زینالعابدین مراغهای. به کوشش م. ع. سپانلو. انتشارات آگه. چاپ دوم. پاییز ۱۳۸۵. ۷۷۵ صفحه، قطع رقعی
نسل من با این کتاب از طریق منابع مربوط به تاریخ مشروطه و زمینه های فکری آن آشناست اما به رغم اهمیت آن کمتر کسی از ما آن را خوانده است. جالب است که شما آن را خوانده اید. مطلب تان ترغیبم کرد که بروم سراغش. ممنون.
سلام و عرض ادب خدمت شما
بعدها در دانشگاه انگیزه دیگهای به انگیزههای قبلیم اضافه شد و اون شناخت تاریخی شهر مراغه بود که تو بخشی از این کتاب اشارههایی بهش شده؛ اما میتونم بگم مهمترین و اصلیترین انگیزه من برای خوندن این کتاب علاقه و نیازم به شناخت دوره مشروطه و ادبیات اون دوره هست.
چند تا انگیزه من رو به خوندن سیاحتنامه ابراهیمبیگ ترغیب کرد. یکی اینکه در کتاب ادبیات دوره دبیرستان از این کتاب به عنوان یکی از مهمترین کتابهای دوره مشروطه اسم برده میشد و علاوه بر اون اسم این نویسنده رو همیشه از پدرم میشنیدم. این باعث شده بود که سیاحتنامه ابراهیمبیگ تو پسزمینه ذهنم حک بشه. از طرفی به خاطر اینکه خودم هم اصالتا مراغهای هستم کنجکاوی من نسبت به این کتاب بیشتر تحریک میشد.
در هر صورت به نظر من کتاب سیاحتنامه ابراهیمبیگ از ابعاد مختلف کتاب خیلی مهم و ارزشمندیه؛ و زبان و بیان روان و شیوایی هم داره که تجربه لذتبخشی برای خواننده کتاب ایجاد میکنه.